سفر عشق پارت 13
من:اخیییش رفتن چقدر حرف میزدن هاااا
کلویی:چه زن و شوور خوبی
من:کجاشون خوب بود مثل میمون حرف میزدن
ادرین :تو به حرف زدن اونا چیکار داری
من:من باتو حرف نمی زنم تا امشبم میری روزمین می خوابی
ادرین:چون نظر دادم؟
من:مشترک مورد نظر در دسترس نیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
ادرین:من رو زمین نمی خوابم کمر درد میگیرم
من:به درک
ورفتم تو اتاق .هعییییییییییی مجبور بودم اگه این دوتا مارو تواتاقا جدا می دیدند شک می کردند.من نمی فهمم چرا انقدر موش و گربه بازی در میاریم(من:منم نمی فهمم فقط می خوام داستانو کشش بدم)
****************
هااااااععععععععععع*خمیازه*یوهاهاهاها ادرین هنوز روزمینه و پایه تختو بقل کرده .اخی دیشب بالشتشم ازش گرفته بودم
حالی میده هاااااا
ماگنولیا از تو پذیرایی:صبح همه شما بخیر بیدار شوید زود بفرمایی سر میز صبحانه.
من:هوی گاگول بیدار شو دیگه .
ویه لقد محکم زدم بهش (من:یاد یکی از صحنه های یه فیلم افتادم . یارو با تبر صورت دختره رو کند ،کله اشو نکند ها صورتو ،دماغو همه چی شو کند دختره هی جیغ میزد وقتی صورتشو کند دیگه صداش در نمی اومد اخر یه لقد زد بهش که یه صدای جیغ خفه ای ازش در اومد .اه چندش ولی حتما تو داستان اینده ام این صحنه ارو میزارم
)
ادرین:نکنننننننننننننننننننننننننن
من:بلند شو بریم سر میز صبحونه . من رفتم میای بیا نمیای نیا .
ویه لباس بیریخت دیگه پوشیدم و رفتم بیرون
رفتم سر میز صبحانه.چقدر حال بهم زن اه من از صبحانه ها نمی خوام.همون مقع ادرینم اومد.اون زنه و مرده حتی برای احترا بلندم نشدن
سرمیز فقط الیا کاگامی و نینو بودن وووووو کیم
کلویی و لوکا نبودن .ماهم منتظر اون خنگابودیم که بیان و شروع کنیم به لمبوندن .بالاخره اومدن
لوکا:سلاااام ..... خوبین ،خوشین ،سلامتین؟
کلویی:سلام
و اومدن نشستن سرمیز.همه شروع کردن بجز من ،چیکارکنم ؟چجور بخورم ؟اول کدومو بخورم؟همین جور توفکر بودم که الیا رو دیدم که خیلی مودبانه داره چای می خوره منم ازش تقلید کردم و مثل اون چای خوردم
خلاصه مراسم صبحانه به بدبختی و فلاکت گذشتت
همگی عین اسکلا رو مبل نشسته بودیم و به حرف های مهمانان جدد گوش میدادیم
ماگنولیا:خب عموجان تاکی هستید اینجا
ارژان:اگر بشود فردا می ررویم .فقط امده بودم که برادر زاده خوشگلم راببینم
با این حرفش دلم می خواست بپرم بقل عموش .اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان فقط یک شب دیگه با اینو تحمل کنم و بعد تمااااااااااااااااااام
ادینم مثل من نیشش باز شد .فکر کنم اونم به چیزی که من فکر می کردم فکر میکرد.یعنی چی پسره پررو اصلا حالاکه اینطور شد....
من:اوه اقا ارژان چرا انقدر زود؟شما مهمانید و هنوز خستگی سفر از بدنتان بیرون نرفته است . یک هفته ای بمانید.
ارژان:خوب نمی دانم چه بگویم فلور عزیزم نظر توچیست؟
فلور :پس کارتان چه میشود ؟
ارژان:می توانم به سردین بسپاریمشون(من:باور کنید دیگه نیست اسم خوبه بگم سیروس
)
فلور:اگر بشود من بسیار خوشحال می شوم که با کاملیا باشوم
چرا من؟ بدبخت دیگه ای این وسط نبود که بگه؟
ترژان :پس می مانیم
همه یجوری نگام میکردن گفتم الان اینا برن منو انقدر میزنن که خودم جاشون نقش بازی کنم
من:حال اگر کار شما واجب تر است ماهم مشکلی نداریم
ارژان:نه همه کار هارا به سردین میسپارم بانو محترم
بانو محترمو کوفت ،بانو محترمو درد ،بانو محترمو زهر هلاهل.چه غلتی کردم کاش قبل رفتنم میتونستم از معلمم کلاس چهارمم حلالیت بخوام اخه یبار رو صندلی اش تو کلاس میخ گذاشتم
(من:بقیه اشو خودتون بفهمیددیگه
)
الیا در گوش من:من باتو بعدا کار دارم
وااااای بدبخت شدم رفت
تموم شد
مودونم کم بود ببخشید دیگه