پارت اول

پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین..

از درد اخمام تو هم رفت..
اه مرینت مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که با مخ میخوری زمین دختره خنگ..

سعی کردم بلندشم به کمک پله آخری بلند شدم..

یخورده درد میکرد..

لنگون لنگون خودمو رسوندم تو آشپزخونه..

صدای بم و نگران بابا تامم از پشت سرم بلند شد باعث شد سرجام میخکوب بشم:پات چیشده مرینت؟؟

هین خدایا امان از اون روزی که بابام ببینه یه جاییم یه طوری شده زمین و زمانو بهم میدوخت..

لبمو گاز گرفتم و برگشتم سمتش..

آبروهای پهنش توهم گره خورده بود..
لبخندی زدم به چهره نگرانش:چیزی نیست باباجونم..چیزه..پله آخری رو داشتم میومدم پایین که پام سرخورد پام پیچ خورد..

اخماش بیشتر در هم شد با تاسف سری تکون داد و اومد کنارم در حالی که زیر بغلمو گرفته بود و کمکم میکرد برم تو آشپزخونه سرزنشم میکرد..

_از بس این پله ها رو چندتا چندتا میای پایین اینطوری میشه خودم چندبار دیدم با چه روشی میای پایین..یا از نرده راه پله سر میخوری تا پایین یا اینکه سه چهارتایی طی میکنی پله ها..نکن دخترم آخرش تو من رو دق میدی..

منو نشوند رو صندلی و خودشم کنارم نشست..

اخمامو تو هم کشیدم:خدانکنه دشمنات دق کنن به حق پنج تن بابای خوشتیپ من..

از حرفم لبخند محوی اومد رو لباش تظاهر کرد که ازم دلخوره نگاشو به طرفین دوخت همیشه اینطور بود از دستم شاکی میشد اما زود فراموش میکرد،یخورده دلخوریش میموند که با یه بوس آبدار حلِ حلِ بود..

متمایل شدم سمتش و لپشو محکم بوسیدم بلافاصله دستامو دور گردنش انداختم..

_باباجونم مرینت فدات بشه با من قهر نکن دیگه..

دستشو نوازشگرانه کشید رو موهام:به یه شرط آشتی میکنم..

دستامو از دور گردنش رها کردم و صاف نشستم سرجام و کنجکاو و سوالی نگامو دوختم به لباش و منتظر شدم بگه چه شرطی..

منو زیاد منتظر نذاشت و گفت:دیگه نبینم از پله ها اینطوری بیای پایین و در ضمن دیگه درمورد مدل شدن حرفی نمیزنی که واقعا بد برخورد میکنم میشم بابا ی بد..

لبام آویزون شد لازم نبود بابا دوباره یادم بندازه و داغمو تازه کنه..

خیلی دوست داشتم تو عرصه مدلینگ کار کنم اما بابام هیچوقت موافقت نکرد و من هنوز که هنوزه هر دو روز میرم پیشش و التماسش میکنم هر چقدر هم بوس و ماچ میکنم تاثیر نداره باباها هم خیلی زرنگ شدنا میفهمن هندونه ای بیش نیست که هی زیر بغلشون میچپونیم تا به هدفمون برسیم..

هوفی کشیدم و قیافمو در هم کشیدم:باشه باباجون چی بگم دیگه هر چی بابا ی خوبم بگه..

خندید و چشمای سبز خوش رنگش درخشید..

_حالا شدی یه دختر خوب چشم قشنگ بابات..

لبخندی زدم..

چقد خوبه بابامو دارم اول خدا بعد بابام همیشه پشتمه به جرات میتونم بگم خوش شانس ترین و خوشبخت ترین دختر رو زمینم که همچین بابایی دارم..

صبحانه رو در سکوت خوردیم اما صدای چلپ و چلوپ دهنم دهن سکوت بینمون رو سرویس میکرد..

بابا بعد از خوردن صبحانش بلند شد بره..

یه جرعه از چاییمو نوشیدم و سریع گذاشتمش رو میز و رو به بابا گفتم..

_راستی باباجون جولیکا و چندتا از دوستام قراره برن جشن..میدونین یکی از دوستام میخواد بره کانادا گودبای پارتی گرفته،میخواستم ازتون اجازه بگیرم منم برم باهاشون....

مرموز چشماشو ریز کرد و گفت:جشن؟؟ لوکا هم میره؟؟

_آره اون که همه جا حاضره..

_خب پس مشکلی نیست میتونی بری..

یه بوس به بابا فرستادم و با خوشحالی و ذوق خاصی گفتم:عاشقتم که بابای خودم..

بوسمو تو هوا گرفت و خندید..

بابا منو تنها گذاشت و منم بلندشدم ظروف صبحونه رو از رو میز جمع کردم..

با پای لنگون خودمو رسوندم تو اتاقم..

اول به جولیکا پیام دادم که منم میام با لوکا هم هماهنگ کردم..

داشتم تو کمد دنبال یه لباس مناسب میگشتم که صدای پیامک گوشیم بلند شد..

رفتم گوشیو از رو تخت برداشتم پیام از طرف آلیا بود یکی از دوستای خیلی صمیمیم که از دبستان تا الان که دانشگاه میرفتیم..

یعنی از هر کس میتونستم بگذرم الا آلیل لامصب بدجوری مثل کنه چسبیده تو قلبم جای خواهر نداشتم رو پر کرده بود..

جشن امشب هم بخاطر دختر عمش بود میخواست برای ادامه تحصیلش بره خارج از کشور..

پیامشو باز کردم:سلام عشقم چیشد امشب میای از عمو تام اجازه گرفتی؟؟

براش پیام نوشتم:سلام آره آلبالو جون اجازه گرفتم..

زدم رو ارسال..

چند لحظه بعد پیامکش اومد بازش کردم: آخه  آپارادی مگه نمیگم با اسمم شوخی نکن..

خندیدم و جواب دادم:تا چشمت درآد دوست دارم شوخی میکنم آلبالو ی سادیسمی..

گوشیو گذاشتم رو تخت و دوباره رفتم سراغ کمدم و لباسامو زیرو رو کردم هر چی لباس داشتم همشون حجابی و پوشیده بود اصلا دوست نداشتم لباس دکلته بپوشم نمیدونم چرا یه خصلت خاصی داشتم به گفته بابام به مامان سابین ۱خدابیامرزم رفتم..

بعد از کلی بالا پایین کردن بالاخره چشمم خورد به مانتوی طوسی و صورتی رنگم..

مانتو رو کشیدم بیرون شال همرنگش هم تو چوب کار بود..
مانتوی بلند و گشاد طوسی رنگ..رنگش خیلی دوست داشتنی و ملایم بود..

پایین مانتو دور تا دورش گل صورتی کار شده بود آستیناش هم چین خورده و گل صورتی کار شده بود..

و شال هم با یکم تفاوت رنگش نزدیک به مانتو بود یجورایی همخونی داشت..ابتدا و انتهای شال هم گل صورتی کار شده بود‌..

همینارو انتخاب کردم و گذاشتم کنار..

خواستم برم تو حموم که به گوشیم پیامک اومد..

رفتم سراغ گوشی اسم آلیا رو صفحه چشمک میزد..

پیام رو باز کردم:اینارو ولش کن راستی از جولیکا  شنیدم اون پسر خوشگله جنتلمن که تازه اومده دانشگاه اونم میاد جشن..

همچین میگه پسر خوشگله جنتلمن انگار کی هست یه روز دانشگاه نرفتم حالا ببین چه خریو دیدن که اینقدر ذوق زده شدن و جو گرفتشون..
آدم با خر لب بگیره ولی جو نگیرتش..

از حرفم خندم گرفت چه بهتر که میاد اینطوری منم میتونم زیارتش کنم ببینم چه تحفه ایه که دل دخترای دانشگاه رو برده تحفه..


رفتم حموم و یه دوش نیم ساعته گرفتم و اومدم بیرون..

یه بلوز شلوار عروسکی شیری رنگ پوشیدم..

موهامو با سشوار خشک کردم..

به ساعت دیواری نگاه کردم..

عقربه ها ۲ رو نشون میدادن..

از اتاق زدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه بابا رفته بود رستوران..

در یخچال رو باز کردم که صدای زنگ خونه بلند شد به احتمال زیاد حدس میزدم مامان بزرگ باشه..

با پا در یخچال رو بستم و شیرجه زدم دم در ورودی..

بعله رخ زیبای مامان بزرگ گلم پشت در شیشه ای  نمایان بود..

در رو براش باز کردم:سلام عزیزجونم کجا بودی میگم چرا از صبح یه چیزی تو خونه کمه نگو مامان بزرگ گلم خونه نبوده..

خندید و اومد تو:سلام به روی ماهت دختر قشنگم..ناهار خوردی مادر؟؟

در حالی که در رو میبستم گفتم:نه نخوردم..

_صبح که رفتم ناهار پختم گذاشتم تو یخچال چرا هنوز نخوردی دخترم؟؟

شونه هاشو گرفتم و با خودم کشوندمش تو آشپزخونه:منتظر بودم عزیزجونم بیاد باهم ناهار بخوریم..

ناهار رو که مامان بزرگ لازانیا پخته بود در کنارش خوردم..

بعد از شستن ظرفای ناهار گونه مامان بزرگ رو بوسیدم و گفتم:دست گلت درد نکنه عزیزجون خیلی خوشمزه بود..

لبخند مهربونی بهم زد:نوش جونت دخترگلم..

در حالی که از آشپزخونه میرفتم بیرون رو به مامان بزرگ گفتم:من میرم یه چرت بزنم ساعت ۴ بیدارم کن عزیزجون..

باشه ای گفت و منم رفتم تو اتاقم خودمو پرت کردم رو تخت تا سرم به بالشت رسید سریع چشمام گرم شد و به خواب فرو رفتم..


با صدای مامان بزرگ لای پلکام باز شد..
مامان بزرگ که دید بیدار شدم از اتاق رفت بیرون..

ملافه رو کنار زدم و پریدم پایین..

بعد از شستن دست و صورتم مشغول شدم حاضرشم..

برای آخرین بار تو آینه نگاهی انداختم..

آرایش ملایمی که رو صورتم نشسته بود چهرمو روشن تر و بشاش تر نشون میداد دوست داشتنی شده بودم..

پوست سفید،چشمای خاکستری،دماغ متناسب صورتم و لبای خوش فرم قلوه ای..

با صدای زنگ گوشیم از آینه دل کندم..

گوشیمو از رو میز عسلی کنار تختم برداشتم لوکا بود..

گوشیو جواب دادم صدای شادش پیچید:سلام فسقلی ما پایینیم بدو بپر بیرون..

کنجکاو گفتم:شما؟؟مگه چندنفرین؟؟

به سختی و بی میل گفت:منو،جولیکا..

زیاد از جولیکا خوشش نمیومد اما مجبور بود اینقدر خوش قلب بود که نمیخواست دل کسی بشکنه..

_باشه الان میام..

شالمو تو آینه مرتب کردم و بعد از برداشتن کیفم از خونه زدم بیرون..

ماشین خوشگل قرمز رنگ لوکا بهم چشمک میزد..

رفتم و در جلو رو باز کردم و نشستم..

بعد از احوال پرسی مختصری با بچه ها لوکا رو به مقصد حرکت کرد..


جلوی یه در بزرگ مشکی رنگ نگه داشت تقریبا ۱۵ دقیقه تو راه بودیم..

لوکا بوق زد و در باز شد..

ماشینو تو حیاط بزرگ ویلا پارک کرد و همگی پیاده شدیم..

آلیا دم در ورودی بود با دیدن من ذوق زده اومد سمتم :وای سلام نفس من چطوری تو چرا دیر اومدین؟؟

چه جیگری شده بود یه لباس قرمز جذب جذب تنش بود پاهای سفید و خوش تراشش هم دل هر کسی رو میبرد..

منو تو بغل کشید و بعد ازش جدا شدم:سلام آلبالو جون لوکا دیر اومد وگرنه زود میومدیم..

سری تکون داد و آهانی گفت..دستمو کشید و گفت:بیا بریم تو ..

باهاش رفتیم تو ویلا..

صدای آهنگ بلند شد تو سالن شلوغ شده بود..

فکر کنم نفرای آخر منو لوکا و جولیکا بودیم که اومدیم..

آلیا دستمو گرفته بود همینطور دنبال خودش میکشوند وسط پیست رقص..

وسط راه واستادم و معترض گفتم:وایسا ببینم مگه نمیدونی از رقص خوشم نمیاد باز به زور میبری وسط..

_جمع کن بابا همش یه شبه شاد باش بزن برقص..

خواستم جواب آلیا رو بدم که با دیدن یکی چشمام از حدقه در اومد..

اینقدر مثل خنگا با تعجب به طرف زل زده بودم که سنگینی نگامو حس کرد و نگاشو سوق داد سمت من،دقیق بهم نگاه میکرد..

لبمو گاز گرفتم و برگشتم عقب:وای خدا این یارو اینجا چیکار داره؟؟

صدای آلیا کنجکاو و مرموز پیچید:کدوم یارو چیشده؟؟

پامو کوبیدم رو زمین و گفتم:همونکه پشت سرم اونورتر کنار دوتا دختر چشم خاکستری واستاده موهاش خرماهیه..

نگاشو به پشت سرم دوخت و با شوق گفت:وایییی اینکه همون پسرس که جدید اومده تو دانشگاه چه جیگریم شده لامصب ولی چرا اینقدر بهت خیره نگاه میکنه؟؟
چشماشو ریز کرد و نگام کرد..

_کلک چی بینتونه؟؟نکنه عاشق هم شدین..
پوزخندی بهش زدم:بروبابا حالت خوشه عشق چی کشک چی این به خون سرم تشنس منم که دوست دارم اون چشمای خمارشو از کاسه بکشم بیرون اونم با چنگال..
نگاه متعجبش خیره موند پشت سرم همونطور که به پشت سرم نگاه میکرد گفت:اوه اوه داره میاد سمتت..
با شنیدن حرفش آلیا رو پس زدم و از لا به لای مهمونا رد شدم خداجون واقعا آره؟؟
میدونم همینجا چالم میکنه این مهمونی رو زهرمارم میکنه بخور مرینت خانوم با دم شیر بازی کردی حالا منتظر عواقبشم باش..
صدای داد و هوار آلیا رو از پشت سرم میشنیدم..

 



اینم پارت اول

نظر ندی دیگه نمیذارم

برای پارت بعدی : ۱۰ تا نظر میخوام

 

بای