عشق بین یک دیوار__پارت هفتم__فصل دوم
🌙فیلیکس🌙
روی زمین آسفالت نشتم و به آدریانا که روی زمین ولو شده بود خندیدم.
من:با کاردک جمعت کنیم بانو؟
یه نیشخند بهم زد:
_منو میبری؟
به عقب جهیدم.
من:نعععععع!
آدریانا لب پایینیشو جلو اورد و به من نگاه مظلومانه ای کرد.
بعد روی زمین خودشو پهن کرد و داد زد:
_آی آدرین کجایی ببینی که چجوری خواهرت پخش زمین شده....ای ادر....
آدرین:سرم شلوغ آدریانا.
آدریانا داد زد:
_دیوونه هااااا!من خستههههه شدممممم....عررررر
یه دستمو انداختم زیر پاهاش و یکی دیگه زیر گردنش و بلندش کردم.
من:بریم دختر اسکل.
آدریانا یه لبخند ملیحی به مرینت زد و مرینت پشت سرشون راه افتاد.
لوکا و آدرین هم سر هم داد و هوار می کردن.
بعد یکم راه داد زدم:
_رسیدیم!
آدریانا:آخخخخخ
زدم زیر خنده.
من:انتظار نداشته باش بعد دو کیلومتر راه که رو گروندم بودی پرتت نکنم پایین.
آدریانا:ایی...گردنم....اسفالت سرد سفت ....واسه نامزدت....اییی مامان من با این ازدوج نمی کنم این منو میکشه....اوووخخخخ....ایییییی کمرممم...
🔮مرینت🔮
سریع رفتم تو یه کلبه تو همون نزدیکی که فیلیکس نشون داد.
بقیه هم پشت سرم اومدن.
زمین خاکی بود.
یه پله به بالا خورده بود.
سریع ازش بالا رفتم.
تخت داشت.
دو تخت دو نفره.
خمیازه کشیدم و روی تخت نشستم.
بقیه هم بالا اومدن.
لوکا کنارم نشست و ادرین هم همینطور.
چشمامو تو کاسه چرخوندم و به فیلیکس علامت دادم که کمکم کنه.
فیلیکس شونه بالا انداخت.
یه گلدون برداشتم و به طرفش پرت کردم.
گلدون صاف تو سرش خورد.
با دیدن نگاه تحدید امیز من اضافه کرد:
_خانوما رو یه تخت اقایون رو یه تخت دیگه.جامیشیم نترسید.
آدرین:باشه....لوک خوش شانس.....
گوش لوکا رو گرفت و پرتش کرد رو تخت.خودشم خوابید رو همون تخت.
منم با چشم فیلیکس رو تحدید میکردم که نخوابه تا اون دو تا قزمیت نیان سمتم.
ادریانا هم موهاشو باز کرد و کنارم خوابید.
زیر لب غر زد:
_چه جایی.پوف.خوشم نیومد.
فیلیکس جواب غرشو داد:
_فردا یه جای بهتر پیدا می کنیم.
من داد زدم:شب بخیر.
ادرین و لوکا:شب بخیر عشقم.
(در تاریکی صدای شکستن گلدون دیگری می اید.)
و وقتی فیلیکس برق را روشت می کند هرسه خاکی اند.
و برق ها را خاموش می کند.
شب خوش.
یه صدای پا شنیدم.
و یکی از تختم رفت اونور و یکی دیگه اومد.
برق چشمکی رو دیدم.
خواستم برق رو روشن کنم که خوابم برد.