از زبون ..... ( نمیگم میفهمید )

ای وای دیرمون شدددددد اونوقت این دو تا هنوز خوابن چشمم به پارچ اب روی میز افتاد یه لبخند شیطانی زدم پارچ و برداشتم اروم رفتم نزدیک اسرا اخی چه ناز خوابیده اخه کی دلش میاد اینجوری بیدار کنه ؟ خب معلومه مننننن و کل پارچ و خالی کردم روش یهو عین جن زده ها بلند شد : جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ 

با جیغش ایتونا شش متر پرید هوا که کلش خورد به سقف.......اخی داداشم ناقص شد دیگه نمیتونم زن بگیرم براش 

من : پاشید تنبلا دانشگاه دیر شد 

اسرا و ایتونا با نگاه برزخی به من پاشدن و رفتن حاضرشن ( نمیخوای خودتو معرفی کنی ؟ ) من الیس ساکاماکی هستم ۱۷ سالمه و با خواهر و برادر خل چیزه ببخشید  گلم تو ی عمارت ساکاماکی زندگی میکنیم ننه بابامون هم محیا الیسون و ادرین ساکاماکی هستن ( ننه خب بابام مسترباگه مستر باگ هم ادرینه منو نکش پلیز  ) من موهای بلند سفید دارم که تا زانوم میاد (  ) چشمای قرمز خوشمل دارم در کل خوشگلم 

من از اسرا یه ماه بزرگترم ایتونا یه سال ازمون بزرگتره ( بدو دیرت میشه ها ) راست میگی شیرجه زدم رو میز صبحونه سریع یه لقمه ی گنده گرفتم و به هر بدبختی بود چپوندمش تو دهنم 

ایتونا : خفه میشی خب اروم تر بخور

من با دهن پر : ا خه دیر میشه

اسرا : گاهی وقتا شک میکنم تو خواهرمی

من : من به این گلی خیلیم دلت بخواد​​​​​

اسرا : اصلاح میکنم به این خلی 

ایتونا : بسه دیگه بخورید بریم.........ننه محی کجاست ؟

من : با پدر گرام رفته ددر 

 

بعدی 3 نظر لاولی