عمارت وحشت پارت 2
اسرا : ددر ؟
الیس : اوهوم
ایتونا : پاشید که دیر شد
وای نهههههه الان دیو سه سر کلمونو میکنه سریع پرواز کردم رو مبل و کیفمو برداشتم بعد با سرعتی که نمد از کجا اومد یورش بردم سمت در ایتونا و اسرا هم داشتن پشت سرم میومدن پریدیم تو ماشین یه لحظه فکر کردم کف ماشین خورد به زمین : داش بگاز که دیر شد
*در مدرسه از زبون اسرا *
وای نه دیر رسیدیم من و الیس تو یه کلاس بودیم ولی ایتونا یه کلاس دیگه بود با ایتونا خداحافظی کردیم دویدم سمت کلاس که خوردم به یه چیزی یا بهتر بگم به یکی اون هانا کازان بود
هانا : مگه کوری
من : ب ببخشید من ........
هانا : تو چی هان ؟ چشمات ضعیفه میخوای برات عینک بخرم ؟
سرمو انداختم پایین : م من
که یه دست رو شونم قرار گرفت و منو کشید پشت خودش عه اینکه الیسه
الیس : هوی خورد بهت ازت عذر خواهی کرد نکنه کر بودی نشنیدی میخوای برات سمعک بخرم
هانا از عصبانیت قرمز شد
گفتم الانه که بیاد بزنتمون الیس بی توجه به اون دستمو کشید و برد سمت کلاس خیلی خوبه خواهری داشته باشی که ازت دفاع کنه درسته میره رو مخم ولی همیشه کمکم میکنه
(عق حالم بهم خورد/ حسود/
)
رفتیم تو کلاس خداروشکر استاد هنوز نیومده میز دوم نشستیم هانا و دوستاش اومدن تو کلاس هانا به من نگاه کرد و انگشتشو رو گردنش کشید بدبخت شدممم اخه اینم خواهره من دارمممم میزاشت یکم ورور میکرد تموم میشد اه مردم خواهر دارن منم خواهر دارم ( همین دو دیقه پیش داشتی ازش تعریف میکردی / حالا ممکن یه چی پروندم تو باید باور کنی ) وقتی مردم سر قبرم حلوا و خرما ندید دوست ندارم بستنی و یخمک بدید اخه چرا من هنوز جوونم ارزو دارم میخوام بمونممم ( چرا انقدر از این دختره میترسی ؟ / نمد / -____-)
با اومدن استاد از افکارم بیرون اومدم و سعی کردم تمام حواسمو به درس بدم چند دیقه ای نگذشته بود که در کلاس باز شد و یه پسر با موهای نارنجی که کناراش مشکی بود رنگ چشماش قرمز بود اومد تو استاد عصبی غرید : الان وقت اومدنه اقای واتسون ( بهم فامیلی خارجی ندادی اینو گذاشتم ببخشید
)
پسره با خونسردی تمام اصلا انگار نه انگار دیر اومده : ببخشید استاد مشکلی پیش اومد یخورده دیر شد میتونم بشینم ؟
استاد به نشانه ی بله سرشو تکون داد
پسره اومد جلوی من نشست چرا حس بدی بهش دارم استاد تک سرفه ای کرد و ادامه ی درس .......،
برو پایین
پایین ترررررررر
گناه داری برو ادامه :
از زبون هانا
تمام مدت داشتم برای ساکاماکی ها نقشه میکشیدم
نشونتون میدم به من میگن هانا کازان
با بد کسی در افتادید به هلن و هلدا ( خواهر نیستن ها )
نقشه رو گفتم اولش موافق نبودن ولی راضی شدن
منتظرم باشین 
اگه تا ساعت چهار
8 تا نظر بدید بعدیو زود مید