عمارت وحشت پارت 3 + مدیرای خوشمل
* از زبون الیس بعد از دانشگاه *
اخیششش بالاخره راحت شدم این استادا نمیفهمن مام ادمیم دستمون درد میگیره اینهمه جزوه نوشتم دستم فلج میشه اونوقت اگه کسی پرسید میگم : بخاطر استادان گرام دستم فلج شد اه ( تموم شد ؟ / چی / میگم ور ور های گوهر بارت تموم شد / اگه تو بزاری اره /
)
اسرا : کجا سیر میکنی الیس ؟ سه ساعته دارم صدات میکنم
الیس : پیش عزرائیل
اسرا : سلام منم برسون
الیس : اصلا دفعه ی بعد خودم میفرستمت پیشش عزیزم
اسرا :
همینجوری میحرفیدیم و میرفتیم که یهو یه ون سیاه که شیشه های دودی داشت کنارمون وایساد و سه تا پسره جلف گنده ازش اومدن بیرون اگه بگم نترسیدم دروغ گفتم هر کدوم واسه خودشون غولی بودن تا میخواستم در رم یکیشون گرفتم اسرا هم گرفتن و انداختنمون تو ماشین هر چقدر تقلا کردم بی فایده بود مگه زورم به این غولا میرسه ؟ اسرا بیحرکت بود عه این چش شده ؟ دیدم خوابه هعی اخه ادم عاقل تو این شرایط میگیره میکپه ؟ یهو سوزشی تو گردنم حس کردم و چشمام سیاهی رفت .............
از زبون ننه محی 
صبح با ادری رفتیم خرید انقدر خرید کردم که نگو ادرین بدبخت همشو میاورد
ادرین : عزیزم بسه دیگه بیا بریم
من : ولی... که نگام به صورت مظلومش افتاد دلم سوخت : باشه بریم
رفتیم تو ماشین با اصرار من رفتیم بستنی خوردیم ( عجب شوور خوفی داری / دلت بسوزه /
حالا فهمیدم الیس به کی رفته / اخلاقش به خودم رفته
/ بدبخت شوورش )
ادرین : رسیدیم عزیزم
از ماشین پیاده شدم و رفتم تو ای چقدر خستم : ایسل... ایسل
ایسل : بله خانوم
من : برام یه قهوه بیار
ایسل : چشم الان میارم
ایسل خدمتکارمونه زن خوبیه ( همین که تونسته تو و بچه هاتو تحمل کنه خیلیه / همین که من میتونم تورو تحمل کنم واسم عذاب بزرگیه / -_____________________- )
بچه ها ؟ راستی بچه ها باید تا الان برمیگشتن : ادری
ادری : جانم ( اوهو #__# )
من : بچه ها باید تا الان برمیگشتن دلم شور میزنه
ادری : قربون اون دلت برم الان میرم دانشگاه دونبالشون
من : ......
بقیش برا فرا همینم هزار بار نوشتم همش میپره -_______________-
بلاگفای خر -_____________________-
بعدی 10 نظر لاولی 
اهان یه توضیح کوچولو :
ببینید اینا از چند قسمت دیگه وارد عمارتی میشن که ...............
یعنی الان نیاید یقه ی منو بگیرید بگید این اسمش عمارت وحشته پس چرا ربط نداره و ............