شیطون بلا p3
زن عمو وعمو هم بعد از عروسی ماریا برگردن خارج ..
من نمیدونم این آدرین برای چی اومده ….
سر کلاس هیچ کس جرائت نداشت حرف بزنه ….
با کوچک ترین حرفی آدرین دانشجو ها رو میانداخت بیرون ……
با این سن کمش همه ازش میترسیدند
منی که همش سر کلاس متکلک میگفتم با وجود آدرین حتما نمیتونستم حرف بزنم
امروز عروسیه ماریا ست خیلی خوش حالم بلاخره خواهرم منم میخواد قاطیه مرغ ها بشه
با صدای مامان از فکر و خیال اومدم بیرون
– مارینننننت نیم ساعت جلوی اینه چی کا ر میکنی ماریا تو ارایش منتظرته تو چرا ان قدر من رو حرص میدی
– وای مامان سرم درد گرفت چه قدر غر میزنی الان میرم دیگه ، به بابا بگو من رو ببره ارایشگاه
– بابات بیرونه رفته شیرینی ها رو بگیره
– پس من با کی برم اخه مامان
– به من چه میخواستی زود تر بیدار بشی با ماریا بری
– اه ……..
سریع لباسی که که میخواستم تو جشن بپوشم رو برداشتم گذاشتم تو ی پلاستیک
کفش هام رو هم برداشتنم
رفتم پایین مامان و امیلی جون داشتند تو اشپزخونه میوه ها رو میشستن
ادرینم عین برج زهرمار نشسته بود داشت تلویزیون میدید
سرم از لای در اشپزخونه برم تو
– مامان زنگ بزن اژانش یه ماشین بفرسته
– عزیزم آدرین که خونه است میبرتت دیگه
– نه زن عمو با اژرانس میرم
– اوا مارینت جان بذار برسونتت دیگه الان میرم بهش میگم حاضر بشه
– نه زن عمو ولش کنید
– هیس صبر کن
امیلی جون وقتی رفت بیرون رو کردم به مامان و گفتم :
– مامان شما و زن عمو ساعت چند میاید ارایشگاه ؟
– نمیدونم والا حالا که کلی کار ریخته روس سرمون
– مامان جان خوب وظیفه ی داماد میوه ها رو ببره سالن شما برای چی می برید
– خوبه خوبه حالا نمیخواد نظر بدی بعد از ارایشگاه دوباره میای خونه ؟
– اره بابا باید چیزی بردارم
زن عمو صدام کرد
– جانم ؟
– بیا برو دخترم رفت تو پارکینگ ماشینش رو دربیاره
خداحافظی کردم اومدم بیرون
با ژست خاصی نشسته بود توماشین ……
ای خدا چرا انقدر این پسر مغروره ….
در ماشین رو باز کرد سوار شدم
– ببخشید مزاحمتون شدم
جوابی نداد به جهنم …….
– کجا باید برم ؟
– میخوام برم ارایشگاه ..
ادرس رو بهش دادم …….
ان قدر با سرعت میرفت که از ترس چسبیده بودم به صندلی …..
– میشه یه ذره اروم تر بری؟
– میگم یعنی ان قدر گدا شدی که به اژرانس زنگ نزدی
خیلی بهم برخورد پسر یه بیشعور
– گدا عمتونه من میخواستم زنگ بزنم اژانس زن عمو نذاشت مگر نه مزاحم شما نمیشدم
– مواظب حرف زدنت باش ها به فکر نمره ات باش
گمشو بابا فقط دلش میخواست من رو عذاب بده
وقتی رسیدیم دم ارایشگاه بدون اینکه تشکر بکنم از ماشین اومدم پایین در رو هم محکم بستم
زنگ ارایشگاه رو زدم رفتم تو …..
داشتم دنبال ماریا میگشم که خودش از پشت صندلی صدام کرد
– سلام وای ماریا چه خوشگل شدی؟
– مارینت خانم من که هنوز ارایش نکردم فقط موهام رو رنگ کردم
– الهی قربونت برم خودت خوشگلی
– با کی اومدی ؟
– با آدرین خر
– مارینت چرا ان قدر بی تربیتی تو چرا بهش میگی خر ؟
– حقشه….. میگم کی نوبت من میشه
– میبینی که خیلی شلوغه باید صبر کنی فکر کنم یک ساعت دیگه
نشستم رو صندلی تا نوبتم بشه
موبایلم رو دراوردم شروع کردن به اذیت کردن دیگران
اخه که چه حالی میده این پسر ها رو اذیت کنی……
ان قدر اسمس بازی کردم تا ارایشگره صدام کرد…………
وقتی چشم هام رو باز کردم از دیدن قیافه ی خودم شوکه شدم ..
خیلی خوشگل شده بودم …..
– مارینت چی شدی ؟
– ماریا واقعا این منم چه قدر خوشگل بودم ها خدا وکیلی
– یک ذره بیشتر از خودت تعریف کن ها
– ای حسود…..
موهام رو فر کرده بود
ارایشم خیلی با حال شده بود
وای لباس رو که بپوشم که دیگه محشر میشم ……
ماریا با جک رفتند اتلیه ، سر راه من رو هم رسونند خونه تا کامل حاضر بشم
در ورودی رو با پا بستم رفتم تو ………
– ماماااااان……
– چته دختر چرا داد میزنی
برگشتم .
الهی فداش بشم چه قدر خوشگل شده بود
– وای مامان چه قدر خوشگل شدی شیطون این لباست رو از کجا خریدی ؟
– ادم به مامانش میگه شیطون
– وای مامان خیلی خوردنی شدی حتما بابا به خدمتت رسیده
لب هاش قرمز شد
– زشته مارینت این حرف ها چیه ؟ آدرین تو اشپزخونه است
– هیش باز این پسره این جاست من رفتم تو اتاق حاضر بشم
مانتوم رو دراوردم پیرهنم رو پوشیدم
وقتی جلوی اینه خودم رو نگاه کردم حال کردم
– مارینت خانم امشب پسرها ولت نمیکنند
کفش هامو از زیر تختم اوردم بیرون پوشیدم
صدای مامان از بیرون می یومد
– مارینت بد دیگه همه رفتند سالن
داد زدم اومدم ………
مانتوی شیک مشکیم رو پوشیدم
کیفم رو هم برداشتم
چون از قبل وسایل هامو اماده کرده بودم زیاد طول نکشید
از پله ها رفتم پایین
– مامان من حاضرم ها
– چه عجب خانم زود اومدن صبر کن آدرین بیاد
اه اه …….
از اتاق اومد بیرون
همزان یه بوی خوبی هم اومد از اون بو هایی که ادم رو میبره به نا کجا اباد
یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن سفید
یه کراوات خوش رنگ هم زده بود
خاک برسرت ادم رو به گناه می ندازه
خداییش برای خودش خوشگلی بود ها یادم باشه ازش عکس بگیرم پخش کنم تو دانشگاه
– آدرین آدرین …..
– بله ..
– کجایی پس بیا بریم
از اول عروسی تا اخر عروسی همش رقصیدم
اولش مامان به خاطر لباسم غر غر کرد ولی بعدش یادش رفت
فقط آدرین بدجور نگاهم میکرد مخصوصا وقتی که با داداش جک می رقصیدم
ان قدر اخمش شدید بود که دخترا می ترسیدند برند طرفش ….
موقعه ی شام کفش هامو در اوردم از بس رقصده بودم پاهام تاول زده بود
– مامان بعدش ما جوون ها میخوایم بریم باغ ها ها
– چه غلط ها اون وقت چی کار کنید
– مامان گیر نده دیگه همه هم میان ………
دل کندن از ماریا برام خیلی سخت بود
ده دقیقه تو بغل هم گریه کردیم
صدای جک در اومده بود بیرون
– با خواهر های غریب بسه دیگه بابا دوباره از فردا می یاد پیش هم
– اصلا جک من امشب میخواد پیش ماریا باشم میاد خونه تون
رنگش پرید
– واقعا مارینت میخوای بیای
– اره چرا که نه
ماریا زیر گوشم گفت :
– اذیتش نکن بابا کلی تو ماشین برنامه ریزی کرده
– اه اخ جون پس فردا خاله میشم با برنامه ریزی های فرزاد
– خیلی بی تربیت مارینت ……
– ای جانم حالا نمیخوای خجالت بکشی
– مارینت آدرین از امشب میره تو اتاق من تروخدا اذیتش نکنی ها گناه داره
– حیف اتاق تو که اون ارمان خاک بر سر میخواد بره
یکی دوساعت تو باغ بودیم بعدش رفتیم خونه ….
البته جک و ماریا رفتند خونه ی خودش تا برنامه های خودشون رو اجرا کنند …
یه هفته بعد از عروسی ماریا زن عمو و عمو برگشتند خارج …….
منه بدبختم هر روز باید قیافه ی اخمو آدرین رو تحمل می کردم
چه تو دانشگاه چه توی خونه …….
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
اه ای خدا کی این دانشگاه تموم میشه
با چشم ها ی بسته از تخت بلند شدم …
رفتنم به طرف دستشویی ….
داشتم چرت میزدم که محکم خوردم به چیزی ..
چشم هامو باز کردم رو به روم آدرین بود
– خوب چشم هات ضعیفه عینک بزن
– کی گفته من چشم هام ضعیفه ؟
– اخه من به این بزرگی رو ندیدی ؟
تو که دیدی من خوابم برای چی اومدی جلوم
عجب رویی داری ها بیا برو کنار کلاسم دیر شد
خاک برسرم اصلا حواسم نبود الان با آدرین کلاس دارم
هل دادم رفتم به طرف دستشویی صداش رو شنیدم که گفت :
خوبه تازه یادش افتاد کلاس داره-
به حرفش اهمیت ندادم سریع مسواک زدم اومدم بیرون….
یه مانتوی مشکی خوشگل پوشیدم یه ارایش ساده هم کردم رفتم پایین ……
وای خدایا دیر نرسم که آدرین پدر من رو درمیاره …..
– مامان آدرین کو؟
– علیک سلام رفت
اه …..
– مامان من رفتم
– کجا صبحونه نمیخوری ؟
– نه بابا الان استاد خرمون میره سر کلاس عین سگ پاچه میگیره
– با کی هستی
برگشتم خاک برسرم آدرین بود
– پسرم با تو نیست با استادشونه میگه خیلی بد اخلاقه
– بله متوجه شدم با استادشونه من گوشم رو جا گذاشتم اومدم بر دارم
ای چه شانسی که گوشیش رو جا گذاشته
– خوب مادر سر راه این مارینتم برسون
– نه مامان من خودم میرم
با صدای کلفتی گفت :
– برو سوار شو من اومدم
باورم نمیشد ارمان میخواد من رو ببره دانشگاه
لپ مامان رو بوس کردم رفتم سوار ماشین شدم ….
با خود دانشگاه عین برج زهار رانندگی میکرد
اه حوصله ام سر رفت
– این جا پیاده شو من باید از اون در بیام
– باشه ممنون
دویدم به طرف کلاس …
یه جا کنار الیا بود نشستم کنارش تا آدرین بیاد ……
اون روز هم مثل همه ی روز هایی دیگه به خیر گذشت هر چند آدرین هر جلسه ازم میخواست که درس های جلسه قبل رو توضیح بدم
همه ی بچه ها فهمیده بود که آدرین با من لجه ……..
سر کلاس به حرفش گوش میدادم که همین که می رسید خونه سعی می کردم تلافی کنم
اروم رفتم تو اتاقش اتاق که چه عرض کنم اقا اتاق ماریا رو صاحب شده بود
به به چه اتاق مرتبی داره خوشمان امد …..
در کشویی کمدش رو باز کردم دنبال اون فلش قرمزش میگشتم که سوال های امتحانی رو ریخته بود …..
اه اه چه قدر این جا نامه است یکیش رو باز کردم نامه ی عاشقانه بود
– استاد عزیزم از اون وقتی که شما وارو کلاس شدی من با یه نگاه عاشقتون شدی
هیش حالم بد شد چه دختر هوشنگی بوده که همچین حرفی زده
ای آدرین نامزدت ان شا الله بره زیر تریلی ….
دوباره کشوییش رو زیر و رو کردم ، پس این فلش رو کدوم گوری گذاشته
– دنبال چیزی میگشتی ؟
هل شدم نامه ها از دستم افتاد یا حسین قیافه اش رو ببین
– دنبال بلیز ماریا بودم
با تعجب نگاهم کرد
– بلیز ماریا ؟ مگه این جاست ؟
– اره فکر کنم بهم گفت بیام پیداش کنم فکر کنم این جا جامونده
– منم که عرعر من الان داشتم با جک حرف میزدم پس چرا حرفی نزد
ای بمیری جک که همیشه ی خدا کار های من رو خراب می کنی
– اصلا دوست داشتم بیام تو اتاق خواهرم
– انگار یادت رفته که این جا الان چند وقته دست منه
– آدرین با من بحث حوصله ندارم ها
– اهان اون وقت برای چی حوصله نداری ؟ برای امتحان پس فردا ؟
افرین پسر باهوش فهمیدی چی میخوام
– آدرین اخه تو چه جوری دلت میاد من فردا تولدمه اون وقت پس فردا امتحان به اون سختی گذاشتی ؟
– به چه یا بشین الان بخونه یا تولد فردا رو کنسل کن
– آدرین اذیت نکن دیگه ادم پسر عموش استادش باشه تو ی خونه هم زندگی کنند اون وقت سوال های امتحانی رو نداشته باشه
– بیا برو من کار دارم فکر کنم من اصلا این جا وجود ندارم چه طور درس های استاد های دیگه رو خوب میدی به من رسیده داری ناز میکنی بیا برو بخون حرف نزن …….
– خیلی بیشعوری
با لگد زدم به در اتاق اومدم بیرون
عجب ادم بی فرهنگیه اصلا درک نمیکنه
صدای نماز خوندن کتی خانم می یومد
چون زانو هاش درد می یومد روی صندلی نماز میخوند
یه فکر قشنگ اومد تو ذهنم ….
واستاده بود داشت نماز میخوند
همین که خواست بره سجده صندلی رو از زیرش کشیدم
از پشت طوری افتاد که صدای استخون هاش اومد
فکر کنم لگنش شکست …
با صدای بلند خندیدم
مامان و آدرین سریع اومد پایین …..
– – مارینت چی کار کردی ؟
– هیچی پیشی خانم خورد زمین ….
آدرین چپ چپ نگاهم میکرد
ای خدا کاش میشد یه روز هم تو دانشگاه آدرین رو بندازم زمین
مامان دست کتی خانم رو گرفت بلدش کرد
از دیدن قیافه اش خنده ام گرفت دوباره بلند خندیئم
– مارینت برو تو اتاقت تا شب تکلیفت رو بابات روشن کنه …..
– وای ترسیدم
شکلک در اوردم رفتم بالا تو اتاقم …….
بیچاره دیگه عادت کرده بود به رفتار های زشت من خوب چی کنم شیطونم دیگه
لباسم رو گرفتم جلوی اینه مدلش خیلی قشنگ بود چه عجب مامان گذاشته همچین لباسی بپوشم
از تو کمدم حوله ام رو برداشتم که برم حموم …
رفتم جلوی در حموم صدای اب می یومد ای خدا یعنی کی حمومه
با صدای بلندی داد زدم
– مامان کی حمومه ؟
– چته چرا داد میزنی …..نمیدونم فکر کنم ادرینه
اه ….
– حالا انگار تولد و اونه که زود تر از من رفته
در حموم رو محکم زدم طوری که دست هام درد گرفت
با صورت کفی در حموم رو باز کرد
از لای در سرش رو اورد بیرون …..
لامصب عجب هیکلی داره حالا یک ذره اون در رو باز کن …..
– بیا بیرون میخوام برم حموم
– مگه نمبینی من تو حموم برو یه ساعت دیگه در میام
– آدرین الان دوست هام میان بیا بیرون ….
– به من چه برو حموم پایین ……
– آدرین اذیت نکن بابا بیا بیرون ازت خواهش میکنم توبعدا حاضر شو
– نمیخوام بیام بیرون میخوام به خودم برسم قرار دارم
با شیطنت بهم نگاه کرد یعنی نمیخواست تو تولدم بمونه ……
من رو بگو چه فکر ها کردم …
– مگه نمیمونی ؟
– نه برای چی بمونم …. دوست هات بفهمن من پسر عموتم عمرا من بمونم ……
چه بی فرهنگ اصلا برو به قرارت برس ….
– باشه برو اصلا دوست نداشتم تو تو مهمونی باشی بیا بیرون …
– حالا چرا عصبانی شدی ؟ صبر کن نیم ساعت دیگه میام
– ادرییییینن
رفت در رو هم پشت سرش بست …..
نشستم روی مبل روبه روی حموم تا بیاد …….
نیم ساعتش شد یه ساعت نیومد ..
حسابی حرصم رو در اورده بود
– مامااااااااااااان
–