شیطون بلا p4
مارینت اخر سر من از داد زدنت تو کر میشه چته چرا هی جیغ میکشی
– مامان بیا برو یه چیزی به این آدرین بگو دوساعته رفته تو حموم نمیاد عین دختر ها معلوم نیست داره چی کار میکنه
– من برم بهش بگم بیاد بیرون خوبه زشته ……..
– اه اه اه ……
رفتم تو اتاق لاکم رو اوردم زدم
اقا بعد دو ساعت تشریف اوردن یه حوله ی لباسی تنش بود
ولی حسابی به خودش رسیده بود صورتش رو کرده بود عین اینه ……
از دیدن من تعجب کرد
– تو دوست داری پسرا ها از حموم در میان بشینی نگاشون کنی
با تعجب نگاش کردم
– اومدی نشستی رو به روی حموم من رو نگاه میکنی
– برو بابا انگار ملکه ی الیزابته من بشینم نگاه کنم
جون خودم که اصلا بهش نگاش نکردم
رفتم تو حموم … به به چه بوی خوبی می یومد …….
داشتم موهام رو میشستم که صدای در زدن اومد
– بله ؟
– اون کرم من رو بده جا گذاشتم
– به من چه اومدم بیرون بعد بردار
– مارینت خانم کار دارم دیرم شده بده میخوام برم
داشتم از حسودی می مردم یعنی با کی قرار داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
– برو بابا من عمرا بدم
– مارینت به فکر امتحان فردات هم باش ها
اهان یادم نبود …..ولش کن به جهنم اخرش اینه که این ترم مشروط میشم دیگه …..
هر چی در زد جوابش رو ندادم ……
سریع اومدم بیرون …….. الانه که مهمون ها برسن من هنوز تو حموم ….
موهام رو سریع خشک کردم لباسم رو پوشیدم …
لباسم یه پیرهنه قرمز بود یه لباس دکلته ی خیلی خوشگل ……
جلوی اینه ایستادم موهام رو فر کردم بعدش رفتم سراغ ارایش کردن …….
داشتم ریمل میزدم که صدای در زدن اومد
– اجازه هست خواهر کوچکه ؟
– وای ماریا تویی بیا تو عزیزم
اومد تو چه خوشگل کرده
بغلش کردم دلم براش یه ذره شده بود
– خوش گذشت ماه عسل ؟
– اره جات خالی خیلی خوب بود فقط طولانی شد
– میگم ها جک بهت ساخته ها هم خوشگل شدی هم توپول
– اره دیگه همش هی به من میگه باید چاق بشی
– ماریا بیا من رو ارایش کن که حسابی دیر شده
– باشه زود باش مهمون ها اومدن ها پس چی کار میکردی از صبح
– این آدرین بیشعور رفته بود تو حموم در نمی یومد
– اره دیدمش خیلی خوشگل شده بود کجا میرفت ؟
– چه میدونم بیا ارایش کن
با دقت زیاد ارایشم کرد …
چون چشم ها رنگی بود دوست داشتم لنز مشکی بذارم این طوری حسابی قیافه ام تغیر میکنه
کفش های پاشنه بلندم رو هم پام کردم رفتم با ماریا پایین …..
همه ی دوست های دانشگاه اومده بودن خوبه آدرین رفت ها
رفتم جلو با همه دست دادم
چند تا از دوست های بابا هم بودن …..
پسر هاشون طوری به ادم نگاه میکردن که انگار ادم ……..
دلم میخواست آدرین هم تو مهمونی باشه ولی انگار خودش دوست نداشت بمونه
همه ی بچه ها فکر امتحان فردا بودن .
– مارینت میگم کاش شماره ی استاد رو داشتیم بهش رشوه میدادیم که سوال ها رو بگه
میخواستم بهش بگم شماره چیه بیا ببرمت تو اتاقش …
– اون به ما اجازه نمیده سر کلاس حرف بزنیم اون وقت تو میگی سوال های امتحانی رو بده
– اره لامصب هم مغرور هم خوشگل خوش به حال زنش ….
داشتم با هم حرف میزدیم که ماریا دوباره همه رو کشوند وسط برای رقص
همه ی مرد ها رفته بودن تو حیاط ……
دوباره شروع کردیم به رقصیدن تا ۱ شب بعد از اون هم شام خوردیم
همه برام کادو های خوبی اورده بودن
هدیه ی مامان بابام یه سرویس طلای خیلی خوشگل بود….
ماریا هم یه لب تاب مدل جدید خریده بود …….
یادم باشه اون لب تاب قدیمیه رو بدم به پیشی خانم ……..
مهمون ها وقتی رفتند تازه یاد بدبختی هام افتادم
امتحان فردا رو چی کار کنم ……
این آدرین خاک برسر هم معملوم نیست کجاست فهمیده من بهش احتیاج دارم خودش رو گم و گور کرده
با کمک مامان و ماریا یه خورده خونه رو تمیز کردم
روی مبل نشسته بودم که آدرین خان تشریف اوردن
من نمیدونم تا ساعت ۳ بیرون چه غلطی میکرده ……..
با تعجب نگام کرد
یه ذره دقیق شد روی لباسم چشم هاش یه برق خاصی زد
– سلام تو چرا این جا نشستی ؟
– هیچی همین طوری……..
اره جان خودم همین جوری نشسته بودم ………
بدون این که سوال دیگه ای بپرسه رفت تو اتاقش ..
ای خدا چی کار کنم من روی کتاب رو باز نکردم ….
اگر فردا نرم امتحان میان ترمم رو صفر میده ………
بیخیال غرور باید خرش کنم یه ذره با هام کار کنه …….
چون مامان وبابا خواب بودن کفش هامو در اوردم چون صدا میداد
رفتم کتاب و جزوه ها مو برداشتم با یه خودکار …..
در اتاقش رو زدم ….
صداش اومد
– بله
– مارینتم بیام تو
– صبر کن دارم لباس عوض میکنم
بعد از چند دقیقه اجازه صادرش که برم تو…………..
– بله کار داشتی …
یه تیشرت تنگ سبز تنش بود با یه شلوار ورزشی مشکی ..
– اره میشه ازت یه خواهشی کنم؟؟؟؟؟؟؟
یه جوری نگام کرد انگار میدونست چی میخوام
– چیه ….
– میشه یه چند تا از سوال های امتحانی فردا رو بهم بگی
اخم کرد…………
– دیگه چی تعارف نکنی ها هر چی میخوای بگو تا بهت بگم……..
– آدرین اذیت نکن دیگه خواهش میکنم هر کاری بگی انجام میدم من هیچی نخوندم خوب خودت دیدی که تولدم بود…
– بله دیدم که ظهر چه جوری کرم من رو دادی، شما باید تو طول ترم میخونید نه شب امتحان…….
حالا برای من بابا بزرگ شده داره نصیحت میکنه ………
– خواهش میکنم جون هر کس که دوست داری ؟
– نمیشه پس حق کسی که نشسته قشنگ خونده چیه ؟
– من که نمیگم همه ی سوال ها رو بگو اون سوال هایی رو که بارمشون از همه بیشتر رو بهم بگو
– زیادیت میشه مارینت خانم ……
– باشه نگو…..
خیلی ناراحت شدم …..
از اتاقش اومدم بیرون ای خدا چه غلطی بکنم کتاب ۳۰۰ صفحه ای رو من چه جوری بخونم
صداش اومد
– مارینت
با کله رفتم تو در …….
در رو باز کردم …
– بله ؟
– بیا بشین سوال های امتحانی رو بهت نمیگم ولی با هات کار میکنم هر جایی رو که اشکال داشتی …..
همین هم خوب بود دوست داشتم بپرم تو بغلش ….
نشستم روی تخت ….
– نه اون جا نشین بیا روی زمین ……
وا این چرا اینجوری میکنه انگار به خودش شک داره …..
نشستم روی زمین اومد نشست کنارم
نگاش افتاد به پا هام ……
سرش رو انداخت پایین ..
– پاشو برو لباست رو عوض بعد بیا
– چرا اون وقت ……
– همین که گفتم پاشو برو زود بیا ………
لباسم لختی بود تازه فهمیدم برای چی چشم هاش برق زد ….
چه قدر من خنگم …
– شام خوردی یا برات بیارم ؟
– نه خورم زود باش برو بیا ….
نه انگار یه چیزش شده ……
سریع یه بلیزاستین کوتاه سفید با یه شلوار طوسی پوشیدم رفتم تو اتاقش
نشستم زمین کنارش ……
چند تا از کتاب ها رو باز کرد ……
– خوب بگو ببینم کجا ها رو اشکال داری برات توضیح بدم ؟
– اشکال هام خیلی زیاد ، یک چیزی بگم من اصلا نخوندم برای فردا
– اون دیگه به من ربطی نداره تو که از یک ماه پیش می دونستی فردا امتحان داری چرانخوندی ؟
-ادرین باز شروع کردی
– ببین وقت زیادی نداری ساعت ۵/۳ صبحه فردا ساعت ۹ هم امتحان داری ، اگه سوال داری بپرس اگه نداری من بخوابم
عجب ادمیه ها حالا یک باز ازش کمک خواستم …
سعی کردم جاهایی رو که خیلی برام سخته رو توضیح بده
خیلی قشنگ و با دقت برام توضبح می داد اولش همش حواسم می رفت به صورتش تا حالا ان قدر بهش نزدیک نبودم
چشم هاش خیلی خوش رنگه ها …..
لب هاشو نگاه کن وای خدای من ……
– میشه حواست به درس باشه اگه یک بار دیگه به من نگاه کنی دیگه به هیچ سوالی جواب نمیدم فهمیدی یا نه ؟
اه اه ابروم رفت ……..
بعضی جاها رو که خوب توضیح نمیداد میفهمیدم که زیاد مهم نیست
حدود دو ساعت کامل جا هایی رو که سخت بود رو برام توضیح داد
– یه نگاه کن اگه جایی رو اشکال داری بگو
– نه دیگه فکر نمیکنم اشکال داشته باشم به نظرت اگه این دو ساعت رو هم بخونم میتونم نمره ی خوبی بگیرم
– اینجوری میگی که من سوال ها رو بهت بگم
– نه اصلا به جون خودم نه … فقط میخواستم نظرت رو بدونم ..
– حالا بخون شاید موفق شدی !!!!!
– باشه دستت درد نکنه ببخشید مزاحم خوابت شدم ها …. من رفتم ….
– اگه سوال داشتی من بیدارم برو دقیق یک بار دیگه بخون ….
خواستم از اتاق بیام بیرون که صدام کرد
– این رو یادت باشه که من این کار رو فقط به خاطر عمو و زن عمو کردم ….بعدشم فقط دلم میخواد کسی بفهمه من و تو نسبت فامیلی داریم اون وقته که ….
– اون وقته که چی ؟
– هیچی برو بخون خوابت نبره ها ……
میخواست بگه که فقط این کار برای مامان وبابا انجام داه نه چیز دیگه …….
حالا لازم بود بگی ؟……….
تا ساعت ۸ صبح بکوب خوندم طوری که دیگه چشم هام باز نمیشد ولی دیگه خیالم راحت بود یه چیزی هایی بلدم
کتاب و جزو ها رو بستم گذاشتم تو کیفم ……
تودستشویی بودم که صدای پیشی خانم اومد دلم میخواست بازم اذیتش کنم ولی یاد تهدید های بابا افتادم که بهم گفت :
– اگه یک بار دیگه به کتی خانم کاری داشته باشی همه وسایل مهمت رو ازت میگیرم ……
تصمیم گرفتم که دیگه شیطونی نکنم ولی مگه میشه اخه ……….
از دستشویی اومدم بیرون آدرین داشت از پله ها می یومد پایین
– سلام
سرش رو تکون داد چه بی ادب سلام هم نمیده ……
برگشتم تو اتاقم لباس هامو پوشیدم یک ذره کرم پودر زدم تا رنگ پریدگی صورتم معلوم نباشه
مامان و بابا و آدرین داشتند صبحونه میخوردند
– سلام
– سلام دختر گلم خوبی ؟
– مرسی بابا ، مامان من امروز یه ذره دیر میام خونه میخوام با دوست هام برم بیرون
– برو مادر ولی دیگه دیر وقت هم نیای ها من وبابات خونه ی دوستش دعوتیم
کلید ماشین رو برداشتم پیش به سوی امتحان …….
سر جلسه خیلی استرس داشتم
وقتی سوال های امتحان رو دیدم خیالم راحت شد بلد بودم
عجب نامردیه این ارمان هر چی دیش بهش میگم این سوال به نظرم مهمه میگه نه تو امتحان نمیاد …….
یه ذره وقت کم اوردم ولی خیالم راحت بود که نمره ی خوبی میگیرم …..
بیرون دانشگاه منتظر الیا شدم تا بیاد
از دور دیدمش داشت با خودش حرف میزد
– چته چرا با خودت حرف میزنی
– ان شاالله بمیره ، انشالله با خانواده اش بره زیر کامیون ، انشالله از زنش طلاق بگیره ، انشالله بچه دار نشه ، انشالله …
این حرف ها رو داشت به آدرین میگفت
– هوی الیا چته چه طرز حرف زدنه
– مگه کور بودی ندیدی چه سوال هایی رو داده بود شرط می بندم خودشم بلد نبود حل کنه ……
– خوب حالا چرا نفرین میکنی ؟
نمیدونم چرا برام مهم شده بود هر کس درباره ی آدرین حرف میزد دوست داشتم جوابش رو بدم
– حالا تو چرا عصبانی شدی مارینت خانم ؟؟؟؟؟؟؟؟
– هیچی بابا ولش کن بیا بریم سوار ماشین بریم حال کنیم
تا ساعت ۵/۱۰ بیرون بودیم بعد از این که خرید کردیم رفتیم رستوران شام خوردیم
تا الیا رو برسونم شد ساعت ۱۱ شب خوبه مامان بابا مهمونی هستند مگر نه کلی من رو دعوا میکردند
به قول پیشی خانم مگه دختر تا ساعت ۱۱ شب بیرون می مونه
با سرعت زیاد رانندگی کردم تا زود تر به خونه برسم
ماشین رو پارک کردم رفتم داخل …..
آدرین روی مبل نشسته بود داشت با لب تابش ور میرفت …….
– سلام
کامنت یادتون نره گلای من 🌹🌺🌸🌼🌻🏵️🌸💮