صورتم از اشک خیس شده بود…توانی برام باقی نمونده بود که بخوام اشکامو پاک کنم.تلاشیم برای کنار زدنشون نکردم

بی جون و بی رمق،سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم…لبمو به دندون گرفته بودم و اشک می ریختم

حرفاش منطقی بودن…منطقی تر از اعتمادی که من به آدرین دارم!عقلم حرفاشو باور می کرد.

شاید واقعا راست میگه…شاید آدرین اونی نیست که من فکرمی کنم…اما…اما آخه…با دلم چیکار کنم؟با دلی که تنگ آدرینه و بهش اعتماد داره؟!!چیکار کنم؟

توان مقابله با احساسمو نداشتم…عقل و منطق جلوی دل بی صاحابم کم آورده بودن.می دونستم دلایل کیم منطقیه اما نمی تونستم باورشون کنم

به هق هق افتاده بودم

صدای کیم به گوشم خورد:

– مرینت…گریه نکن.تورو خدا…من اون حرفارو نزدم که تو بشینی اشک بریزی.حقیقتو بهت گفتم تا درست تصمیم بگیری

چشم باز کردم و نگاهم به ماشین آدرین گره خورد…بی اختیار دستم به سمت گردنم رفت.گردنبندو لمس کردم…گردنبدی که هدیه آدرین بود…هدیه آدرینی که با وجود اون همه دلیل و منطقی که برعلیه اش بود،هنوزم بهش اعتماد داشتم

زبونم تو دهنم چرخید و حرف دلمو با هق هق و گریه به زبون آوردم:

– آدرین…تو که بی معرفت نبودی!…بگو دروغ میگه…بگو همشون دارن دروغ میگن.اگه تموم دنیا بگه الان روزه اما تو بگی شبه من حرف تورو باور می کنم.بذار بگن ساده اس،دیوونه اس،نفهمه…بذار بگن.من…من فقط حرف تورو باور می کنم.تو بگو حقیقت این نیست تا باور کنم…بگو دروغه…بگو اونی که کنارت نشسته،جایی تو قلبت نداره…بگو…

و دیگه نتونستم ادامه بدم…بغضم لحظه به لحظه نفس گیر تر می شد و من و بی رمق تر می کرد.حالم اصلا خوب نبود…دیگه به فکر شکسته شدن غرورم نبودم.اشک می ریختم و هق هق می کردم.بدون توجه به کیم و حضورش

تو عالم اشک و بغض و هق هق خودم غرق بودم که کیم جعبه دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت.نگاهش به روبروش بود اما با لحن غمیگینی روبه من گفت:اگه آروم میشی،گریه کن…گریه کن تا آروم بشی اما…اینو بدون که اون عوضی این همه ارزش نداره!

این حرفش دلمو به آتیش کشوند

تمام توان باقی مونده امو جمع کردم و جعبه دستمالو پس زدم.با صدای لرزونی سرش داد کشیدم:

– آدرین من،عوضی نیست…عوضی تویی!عوضی اون دختره نکبته…عوضی شماهایین!

کیم اما چیزی نگفت…دریغ از یه کلمه!…نه از خودش دفاع کرد،نه توضیح داد،نه داد زد…هیچی!هیچی نگفت

بینیمو بالا کشیدم و مثل چند ثانیه قبل خیره شدم به ماشین آدرین

کیم چیزی نمی گفت…و تنها صدایی که سکوتو می شکست هق هق گریه های من بود.

بعداز یه مدت طولانی،بالاخره آدرین دست از حرکت کشید و گوشه خیابون پارک کرد…کیمم با دقت و احتیاط،طوری که آدرین متوجه نشه،چند متر دورتر از اون وایساد.

با چشمای اشکی پیاده شدن آدرین و کاگامی و هم قدم شدنشونو بدرقه کردم…شونه به شونه هم،به سمت پیاده رو رفتن.کاگامب می خندید و با عشوه ناز و دست و سرشو تکون می داد…برای آدرین حرف میزد اما…نتونستم دقیق و درست چهره آدرینو ببینم و متوجه حالش بشم چون اشکام طاقت نیاوردن و شروع به باریدن کردن…تصویرشون از پشت پرده اشکام تار بود…دیگه چیزی نمی دیدم

صورتمو با دستام پوشوندم و لرزون و پر بغض گفتم:واسه چی پیاده شدن؟

– یه نگاه به اون تابلو بندازی می فهمی!

با این حرف کیم،دستام از روی صورتم کنار رفتن…با پشت دست اشکامو کنار زدم و خیره شدم به روبروم تا تابلویی روکه میگه،پیدا کنم…همه جارو زیر چشم گذروندم تا اینکه بالاخره پیداش کردم.

نوشته روش وکه خوندم،گیج شدم…زیرلب زمزمه کردم:

– دفتر ثبت اسناد؟…اینا اینجا چی می خوان؟!

– نذاشتی ادامه بدم…مارک می گفت که آدرین می خواد کل شرکتو بزنه به نام کاگامی! اومدن اینجا تا همه چی رو تموم کنن

نگاهمو از تابلو گرفتم و خیره شدم به کیم…متعجب گفتم:چطوری می تونه بدون اجازه مارک کل شرکتو بزنه به نام کاگامی؟مگه مارک شریکش نیست؟

– شریکش بود اما دیگه نیست!آدرین سهم مارکم خریده.الان کل شرکت مال خودشه که تا چند دقیقه دیگه میشه مال کاگامی!